نویسنده : ن.الف
عنوان : خرمشهر...خونین شهر...خرمشهر یا خرم شهر؟؟؟
"فتح خرمشهر فتح خاک نیست، فتح ارزشهای اسلامی است. خرمشهر شهر لاله های خونین است. خرمشهر را خدا آزاد کرد."
از بیانات رهبر کبیر انقلاب اسلامی، امام خمینی (قدس سره)
نامش خرمشهر بود.
شهریور 1359،نامش خونین شهر شد .
خون ،مرگ ،جنگ و درد را به یکباره دید!
غیرت ،حماسه ،دلاوری ،رشادت و شهادت را آفرید .
عشق را با زبان شهادت درس داد و آزمود !
جهان آرا ها خلق کرد !
آرمان و عقیده را رنگ و بوی تازه بخشید.
ایستادگی و مقاومت و دفاع را بیست ماه هر ثانیه تکرار کرد ...
خرداد 1361غرور ،سرافرازی و آزادی را در آغوش کشید ...
خرمشهر را عشق معنا می کند !عشق را خرمشهر معنا می کند ...
خرمشهر را عشق آزاد کرد ...
خرمشهر را عشق به خدا آزاد کرد !
خرمشهر را خدا آزاد کرد !
نبودی ببینی شهر آزاد گشته خون یارانت پر ثمر گشته ...
خونین شهر دوباره خرمشهر شد .
خرمشهر ،خرم شهر شد ،اما نه به قدر خون های ریخته ،نه به قدر لیاقتش،نه به قدر ایستادگی و مقاومتش...
کو جهان آرا ؟؟؟کجایی ؟؟؟نیستی که ببینی شهر...خون یارانت......!
سلام استاد !
امروز دوازدهم اردیبهشت ،سالروز عروج مطهر شماست !
روزی که رهبر کبیر انقلاب فرمود در سوگ شخصیتی نشسته است که او را حاصل عمر ،پاره ی تن و فرزند برومند خویش می داند ! -یادنامه ی استاد شهید مرتضی مطهری،چاپ60-
روزی که علامه طباطبائی در پیامی عزیز ترین شاگرد خویش را اینگونه توصیف می کند :«یک شخصیت علمی و فلسفی که با در گذشت خود دنیایی را غرق اسف و جهان فضل و دانش را با از میان رفتن خود عزادار نمود »-یادنامه ی استاد شهید مرتضی مطهری،چاپ60،ص 106-
استاد به حق که در شاگردی و استادی ،سنگ تمام بودید!
استاد شما به گردن من و هم نسل های من که از سومین نسل این انقلاب هستیم حق استادی دارید!که بر تالیفات تان در گذر زمان گرد کهنگی که ننشسته هیچ،هر روز منبع و مرجعی ست برای سوالها و پیشامد های جدید زندگیمان.
استاد در چنین روزی ،این آب و خاک ،این دنیا ،تنگ شد برای اندیشه های شما برای نفس های شما ،برای روح شما!در چنین روزی شهامتتان را که قبل تر رنگ و بوی اندیشه داشت ،به رنگ شهادت در آمیختید و رفتید!
استاد امروز سه دهه از آن دوازدهم اردیبهشت گذشته است و چه خوب شما نیستد که ببینید چه بر سر جمهوری اسلامیتان ،خون شما و تمام شهیدان این آرمان بزرگ آمده !استاد نیستید که ببینید تحت لوای این نام بزرگ چه ها که نمی کنند ،نیستید که ببینید اندیشه ها و ایدئولوژی های شما برای ما نسل سومی ها تنها رنگ و بوی آرمان و رویا پیدا کرده و فقط در کتاب های شما می بینیمشان!استاد نیستید که ببینید که بزرگترین حقوق این ملت سلب شده ،آزادی از این ملت گرفته شده .نه فقط در حوزه ی سیاست و اقتصاد، نه فقط در دانشگاه و مدرسه و خیابان که طبق آخرین اخبار باید شاهد حضور مامورانی که به نام اسلام و با مهر انقلاب وارد بخش های خصوصی مان می شوند باشیم تا ارشادمان کنند !!!
استاد ما نسل سومی ها ی این انقلاب اندیشه های ناب شما را فقط در کتاب های شما می خوانیم و دائم این سوال را در ذهنمان تکرار می کنیم که اگر استاد بود چه می کرد ؟؟
«اگر جلوی فکر را بگیریم ،اسلام و جمهوری اسلامی را شکست داده ایم ...اسلام دین آزادی ست ،دینی که مروج آزادی برای همه ی افراد جامعه است ...اسلام می گوید دین داری اگر از روی اجبار باشد ،دیگر دینداری نیست »-پیرامون انقلاب اسلامی .1361.ص 49- استاد نیستید که ببینید دین داری در جامعه ای که به نام اسلام است تنها رنگ و بوی ریا و تزویر می دهد و هر چه به لایه های درونی این نظام نزذیک تر می شویم این بوی گند بیشتر به مشام می رسد !
.....
استاد درد زیاد است فقط همین را بگویم که از ایدئولوژی ها ی شما برای جمهوری اسلامی ،فرسخ ها فاصله داریم...
جمع کردن کلکسیونی از رنگ ها و نقش ها ،چند وقتی ست مشغول کرده ،ذهن ،فکر و تمام هوش و حواسم را برای تو!کاش تمام هوش و حواسم مشغول تو بود!
انگار همه ی نقش ها بد قواره اند برای تو ...نقش نمی زنم!بی کران می انگارمت !مثل همیشه که برایم تا ابد امتداد داشتی.تا همیشه .در همه جا،در همه کس ... ای همیشه ی ماندگار!
.
.
.
رنگ هم جمع می کنم
اصلا انگار وقتی رنگی به نام تو ،برای تو و پخش بر بی انتهایی ات می شود،زیبا ترین می نماید ،حتی اگر کدر ترین رنگ ها باشد!
رنگ جمع می کنم ...خنده های سبز ،شیطنت های نارنجی ،لبخند های آبی ،درد دلهای صورتی ،رنج ها ی زرد ،اشک های سرخ،دوست داشتن های سفید و ...آه که چقدر بی تابند این رنگ ها برای تو !
نه ...انگار تمام آبی ها و نارنجی های من زشت می مانند بر تو !همه ی این رنگ ها بوی من دارند نه بوی تو!آه که چقدر کوچکم برای تو ...من دیگر چیزی ندارم ...همه اش همین ها بود که دیدی...آبی ، نارنجی و سبز...
این ها که رنگ نیستند ...
بی رنگ بی رنگ می شوم با یک نگاه خیس ...نه اشک لازم نیست ،نگاه خیس هم که باشد کفایت می کند ،بی رنگ می شوم ...
بی رنگ شده ام!
به من رنگ بزن !از رنگ های خودت ...رنگی می شوم اگر تو نگاهم کنی...تو نگاهم کن ،من رنگارنگ می شوم ...من از سیاه و سفید بودن می ترسم
چند وقتی هست که همه چیز برایم عطر آگین شده !
می دانم حتما در همین روزها یی که به زودی می رسند دلم برای این عطرها پر خواهد کشید.
عطر دانشکده ،عطر خنده ها و شوخی های رنگارنگ ،عطر بی تابی هایمان برای دانستن ، تجربه کردن .عطر بحث و نقد .عطر کتاب ها ،نگاه ها ،عطر ...
دلم برای همه این چیر های خوشبو تنگ خواهد شد .
در میان آفتاب و دل
مرز مشترک کجاست؟
چشمهای من میزبان نقشه هاست:
نقشه ها و مرزهای روبرو
ورزهای درد ،آرزو
مرزهای مبهم خیال
مرزهای ممکن و محال
نقشه های فاصله
مرزهای خاکی و غریب
بین آفتاب و دل کشیده اند
مرزهای شرقی دلم کجاست؟
چشمهای من
میزبان نقشه هاست
کوه ها
روی نقشه ها سر به اوج می زنند
رودها
روی نقشه ها موج می زنند
مرزهای بین آفتاب و دل ناگهان خراب می شوند
پ.ن:در شعرهای قیصر همه ی احوالاتم رو می تونم پیدا کنم ،هر شعر یک احساس...خدایش بیامرزاد...
گم شده ام ! در بعضی افکار ،در بعضی افراد ، در همه ی احساساتم ...گم شده ام ،از بعضی چیز ها و بعضی کس ها هم گم شده ام ...شاید همه ی این دلتنگی ها از گم شدن باشد ...نمی دانم چرا این قدر تند تند دلم تنگ می شود ،بعد از این همه وقت ! دلم هر روز تنگتر می شود و من هر روز بیشتر گم می شوم ...فکر می کنم دلم که تنگ شده ! ولی باز هم من در دلم گم می شوم !من در دل تنگ شده ام گم می شوم و مدام می چرخم و هی ابر هایی که ساخته ام با زحمت ،باران می شوند ...
من دلم نمی خواست ،اما گم شده ام!شاید ...
۱. دوستی دارم در دانشگاه دوست که نه هم دانشکده ای!!اگر بگویم کم مطالعه می کند شاید درست نگفته باشم ،بهتر است بگویم اصلا مطالعه نمی کند!
۲.یک روز در سلف دانشکده از من پرسید که چرا وقتی مصاحبه ی فاطمه رجبی رو تو شهروند امروز می خوندم ،می خندیدم!گفت که از پدرش پرسیده و او گفته که خانم رجبی یکی از متفکرین بزرگ معاصر ماست !!!و من همان لحظه خدا را شکر کردم که پدرش نگفته رجبی بزرگترین متفکر معاصر ماست!!!
۳.همان روز دز همان سلف وقتی من و هدی در مورد جلائی پور حرف می زدیم ،طوری جلائی پور را مورد نقد قرار داد که جدا شک کردم که شاید بیشتر از من بداند !!!اما چون در مسجد جامع نارمک یاد میدهند دروغ خوب نیست ،اعتراف کرد که هیچ نمی داند !!!
۴.یادم می افتاد ،شب عروسی همان هم دانشکده ای شفیق در بهترین باشگاه ریاست جمهوری !که یک دستگاه جدید ترین مدل سری جدید بی ام و را بسیار ماهرانه گل زده بودند و به عنوان نمادی از افتخارشان جلوی در گذاشته بودند ! یادم آمد که همسر هم دانشکده ای ام یک جوان سپاهی است و پدرش قبلا با ...بگذریم .از این قصه ها و غصه ها بسیار است!!!
خوشحالم که می خوانم ،که شوق دانستن دارم !!که آزادم در خواندن ،فکر کردن و...
پ.ن :عید تون مبارک
پ.ن:اول خیییلی ناراحت شدم که دکتر عابدی جعفری رای نیاوردن ،اما حالا که فکر می کنم می بینم این طوری بیشتر به نفع ما و گروه مطالعاتی کوچکمون راجع به مدیریت اسلامی می شه !!!دعا کنید به جاهای خوبی برسیم !به شدت فکرمون رو مشغول کرده
ساعت 9 ،صدای تلوزیون را بلند می کنم و برای هزارمین بار در روز اخبار گوش می دهم .مادرم گله می کند که این دختر انگار که از اخبار سیر نمی شود ! از صبح که شبکه خبر را شرمنده کرده ،آخر شب هم با اخبار سراسری هر چه را از صبح کوش داده یک بار دیگر مرور می کند !!من و بابا و علی هر سه می خندیم ، درست مثل همیشه که مادر خاطرات خنده دار مدرسه اش را تعریف می کند !
مصاحبه پخش می کنند ،از مردم ،که چقدر ملت بزرگی داریم ،چقدر فهم سیاسی در جامعه بالاست ! و چقدر این ملت نسبت به تبلیغات منفی رسانه های بیگانه بی توجه اند و چقدر حضورشان ،جمعه 24 اسفند پر رنگ بود!!همه ی این مصاحبه ها برای من که تکراری بود ، اما علی انگار که این مصاحبه ها او را یاد چیزی انداخته باشند می خندید .
_به چی می خندی؟؟؟
_یاد حرف یکی از خانومای شرکت افتادم!
_چی می گفت؟؟
_می پرسید برای تهران چند نفر نماینده می خوان .
_پس رای نداده !!!
_رای که نداده .خودش می گفت کلا تا الان رای نداده!اما من مونده ام که چرا تلوزیون نگاه نمی کنه!روزنامه نمی خونه ،یا حتی اصلا این چند روزه چرا به تبلیغات احزاب یه نگاه هم نکرده ببینن چند نفر تو یه لیست هست؟؟
_لابد از منشی های شرکته که بیشتر اوقات رو جلوی آیینه می گذرونن!!
_نه اتفاقا یه مهندس با تجربه ست !!!
پ.ن :از نتایج انتخابات خیلی ناراحت شدم !تقریبا بیشتر افرادی که من بهشون رای دادم رای نیاوردن!!اما خوشحالم که به آدمای خوبی رای داده بودم!!!و مثل خیلیا از روی یه لیست خاص رو نویسی نکردم .
متاسفم برای مملکی که حتی رهبرش هم در سخنرانی هایش خط می دهد!با تمام ارادتی که نسبت به ایشان دارم ،دلخورم ...مجلسی کاملا فرمایشی !!!نوش جانمان باشد .خب به حمد الله با دولت خدمت گزار هم که هم سو و همراه است .از یک مجلس چه می خواهیم بیش از این؟؟!!همه یک دست ،هم حزب...نه اختلافی ،نه رقابتی و نه بازخواستی!!!
پ.ن:پدرم به عنوان تکلیف عید برایم دو ویژه نامه ی کارگزاران و شهروند امروز آورده اند ،البته برای من تکلیف که نیستند هیچ،جزء بهترین هدیه های امسال بودند .
من درست وسط حیاط دانشکده ایستاده ام ،کنار حوض!
همان حوضی که پایین پله هاست ، همان که باید پله ها را پایین رفت تا رسید به آب !
دور تا دور نیمکت گذاشته اند ،سبز یا آبی ! یادم نیست ...اصلا مهم نیست ،من که نمی نشینم ...حالا سبز یا آبی !
می ایستم و منتظر می مانم ...بالای پله ها را نگاه می کنم،از پایین ! همه مشغولند ...گروه های دو نفره آرام می خندند و چند نفره ها بلند! اساتید با هم بحث می کنند ،و بچه های بسیج به هم سخت نگاه می کنند ...اما همه می دوند !می خندند آرام و بلند و می دوند ، بحث می کنند و می دوند،نگاه می کنند و می دوند و می دوند !خوب دقت می کنم فقط آدمها نیستند که می دوند ،هر چه هست می دود ،هر چه می بینم دونده است !ساختمان شمالی به جای سلف ،سلف به جای جنوبی ،جنوبی به جای اداری و تحصیلات تکمیلی و حتی عکس آقا به جای عکس امام !و عکس امام نمی دانم... گمش کردم!همه چیز قاطی می شود ...لبه ی سرد و خشک و خالی حوض می نشینم ،فقط آنجاست که نمی دود ،شاید چون نمی تواند !!!فکر می کنم ...چرا حوض را آب نمی کنند ...کاش حوض آب داشت !فکر می کنم ،سرم گیج می رود ...شاید سرم هم می دود ،دویدن را دوست دارم...
چشمانم سیاه می شود ...
فکر می کنم ...شاید اصلا نباید دیگر نباید منتظر بمانم ...شاید انتظار چشمانم را سیاه کرده ...من سرم گیج می رود
هیچ پیامی آخرین پیام نیست،و هیچ عابری آخرین عابر ،کسی مانده است که خواهد آمد .باور کن!کسی که امکان آمدن را زنده نگه می دارد .
پس بنشین به انتظار...
۱.وقتی نیستی دلم حسابی تنگ می شه!برای همه چیز ،برای سر به سر گذاشتن هات!برای خنده های با مفهومت ،برای اینکه دوباره خانم دکتر صدام کنی!من مطمئنم حتی اگه تا دکتری هم درس بخونم هیچ کس مثل تو بهم نمی گه خانم دکتر! راستی دلم تنگ شده که دوباره بعد از مدت ها نرگس صدام کنی!
۲.نیستی!و من و بابا و مامان حسابی از فرصت نبودنت استفاده می کنیم برای زدن حرفهایی که همیشه ازشون فرار می کردی یا وقتی بحثش می شد ،سریع باب شوخی و خنده رو راه می انداختی تا ما یادمون بره!ما (من و بابا و مامان)داریم از فرصت استفاده می کنیم ،و برای تو همسر !!!انتخاب می کنیم!خوب می گردیم ،نگران نباش!به خودت هم لازم شد خبر می دیم...
۳.نیستی و من امروز دلم وحشتناک برات تنگ شد.تمام عکساتو پیدا کردم و باهاشون کلی شیطونی کردم!!(خواهر برادرا این طورین دیگه!حتی وقتی دلشون تنگ می شه بازم با هم شوخی دارن!!!)الان بک گراند موبایل و مانیتورم تویی!!!!