این دیو
این رها شده از بند
مست مست
ایستاده روبروی من و خیره در من است
گفتم به خویشتن :
آیا توان رستنم از این نگاه هست؟!
مشتی زدم به سینه ی او ،ناگهان دریغ ...
آیینه ی تمام قد روبرو شکست...
پ.ن۱:عالم شدن چه مشکل
انسان شدن محال است...
پ.ن۲:طبق شروع هر آغاز یا آغاز هر شروع برنامه ریزی می کنم ،قربه الی الله(وای که چه قدر سنگین است این برنامه حتی آغازش...)
پ.ن۳:دلم...نه ،نه دلم هیچ چیز نمی خواهد ،دلم فقط تو را می خواهد ،می خواهد که باشی ،که بمانی!
خیلی زیبا بود به منم سربزن خوشحال می شم
شنیدم که باد به آب .. اینگونه زمزمه می کرد ...
که تو بودی و خاک بود خدا بود .. که انسان انسانی شد ..
آب ژوزخندی زد و گفت ...
خدا بود و دیگر هیچ نبود
مواظب دلت باش
...