نامه های کاغذی

بسم الله

نامه های کاغذی

بسم الله

می گذرد شاد،اما محزون

 

چه قدر غریب و عجیب اند، این روزها که می گذرند !

گرچه بدیع اند و سرشار از تجربه ،اما گویی از سالها پیش عجین شده است غربت شان با تمام من!

این روزها می گذرند سرشار،پر و سنگین!

با انبوهی از خاطرات ناب اما اضطراب انگیز!

با کاش ها و چرا ها و باد ها و یاد ها

یاد ها و یاد ها و یاد ها و یادها...

و انبوهی از سوال بی جواب

تنها خنده و شادی و شور است در ظاهر این روزها !

.

.

.

و برای همه می خوانی :

این روزها که می گذرد شادم

زیرا یک سطر در میان آزادم

و خوب می دانی که آزادی واژه ایست بس احمقانه در توصیف اسارت این روزها!

پای بسته...دل پای بسته!

.

.

.

تلاش و تقلایی نمی کنی! و یکسره تسلیمی در برابر خواست و حکمتش ... و هر شب می باری با دیدن دستان بسته ات !

هر شب؟؟؟نه! مدت هاست هوای دلت ابریست و به دنبال بهانه برای باریدن!

و می خوانی:

دارم هوای گریه...خدایا بهانه ای

و دردناک تر آنکه با بهانه هم خالی نمی کنی این بغض سنگین و سرد را!...حتی با بهانه های پر بهایت!که مبادا با باریدن بلرزانی دلی را !

می گذرند، محزون ،این روزهای غریب و عجیب و بدیع!

پ.ن:نمی دونستم دلم این همه حرف داره و آه ! طولانی شد...فقط می خواستم بگم :

این روزها که می گذرد شادم

این روزها شادم که می گذرد

نظرات 1 + ارسال نظر
ریحانه دوشنبه 28 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 03:46 ب.ظ http://ma-hich-ma-negah.blogfa.com

یا انیس من لا انیس له

هیچ می دانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن،پیوسته می کاهم؟

زآنکه بر این پرده ی تاریک،
این خاموشی نزدیک،
آنچه می خواهم نمی بینم
و آنچه می بینم نمی خواهم...

حرفی ندارم،تقریبا مثل همیشه.
شکر می کنم خدا را
که شعر را آفرید
وگرنه...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد