عشق...همیشه غریب ترین واژه بود برای تو و برای من!
یا نخواستیم ،یا نفهمیدیم،به هر حال گذشت و اتفاقی که نباید ،افتاد
امروز تو میباری از دوری اش و می فهمی که چه قدر برایت عزیز بوده ...
و درونت آشوبیست ...همه می گریند ، سیاه می پوشند که شاید تسلی ...اما تو نه می توانی سیاه بپوشی برای عزیز تازه رفته و نه ...می آیی اینجا که شاید من!!!برایت مونسی کنم!که نیستم.......................وای بر من...............که برای تو نیستم!!!تنها پناهت امامزاده ایست صالح ،همین نزدیکی هاست......و من شرمنده ی تو.............
چه عجیب بود این داستان عشق!!!! شاید می خواست بگوید:عشق آمدنی ست نه آموختنی!
دریغ که ما نفهمیدیم....خدا رحمتش کناد
بله بله؟؟؟؟
دوتا حرم خدا + بقیهی حرمهای خدا...
این حکایت غریب انگار هنوز تکرار می شود...
"حسین" ها می روند و "زینب" ها می مانند تا تاریخ بداند برای همیشه بین حسین و زینب،عاطفه ای غریب و جدایی ای غریب تر رخ می دهد...
عشق از اول سرکش و خونی بوَد
تا گریزد هرکه بیرونی بوَد
گریه کن زینب برای حسینی که خودخواهی پدر و مادرش مانع رسیدن او به محبوبش شد و:
رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند
آسمانی تر از آن بود که در خاک بماند...
حسین ها می روند ،زینب ها می مانند ...نرگس ها می شکنند...
سلام.
راستش نمیدونم قضیه چیه ولی قضیه دل و شکستنش رو میشناسم.
فقط میتونم بگم خوبه که خدا هست...
حق مدد.