و باز هم شهر کتاب ،طبقه ی همکف...سراغ همان آلبوم افتخاری که هم شاد است و هم جدید را می گیرم!اسمش؟؟...نمی دانم!!!فقط همین ها را می دانم که شاد است و جدید و من از تلوزیون شنیده ام وقتی در اتاقم کتاب می خواندم و از رادیو ،وقتی رانندگی می کردم!
صدای خواجه امیری می آید ،به جای افتخاری...دوباره فال حاظ و دوباره توی فالمی...یاد فالم می افتم که دیشب سعیده تعبیر کرد و من بلند بلند خندیدم به تعبیرش!!!
یوسف گمگشته بار آید به کنعان غم مخور
دوباره خنده ام می گیرد !حتی از یادآوری اش!می دوم و همه چیز را برای ریحانه تعریف می کنم،اما او نمی خندد...ریحانه در صف ایستاده ،صف طولانی صندوق!ومن اصلا به روی خودم نمی آورم که بیشتر کتابهایی که در دست اوست خرید من است و من باید در صف ایستادن را تحمل کنم!!!
به گشت و گذارم ادامه می دهم...چقدر اینجا زیباست!چقدر دوست داشتنی ست و من چقدر خاطره دارم...قبل از کنکور هر شب با علی..........
آلبوم افتخاری را پیدا نمی کنم!بر می گردیم ،با چند نادر ابراهیمی و یک قیصر ...خواجه امیری هنوز می خواند این بار در ماشین!!!هر دو دوست داریم!
سلام!
آخر سر هم نفهمیدم این کاست افتخاری که هم شاده و هم جدید اسمش چی بود!علی که خیلی تو کاره افتخاریه!چرا از اون نمی پرسی؟؟
نمی دونم چرا اون جریان رو که برام تعریف کردی نخندیدم،شاد به فکر سوده بودم،شاید هم...
هنوز فکر دست انداز های خفن اون روز،تو مسیری که دوبار رفتیم و یه بار برگشتیم،مو رو به تنم سیخ می کنه!دست انداز بود اندازه ی قبر بچه!
ولی راست می گی،برای من هم شهر کتاب شهر خاطره هاست.هروقت دلم گرفته،دوست داشتم که برم اونجا،یه ساعتی بچرخم و لذت ببرم...
بازم بریم!به شرطی که دفعه ی بعد تو بیای دنبال من!
سلام!سرورت صحبت می کنه!
جلسه احتمالا برای سه شنبه می افته یا چهارشنبه!سعی کن تو جلسه یه کم""آرمان گرا"" بشی!;-)
دوم اینکه دوست داشتی منم لینک کن!نا سلامتی یه فرقی باید با بقیه داشته باشم!
به دل دوست دارمت!یا علی
من هم جان دوست می دارم................................................
به جان دوست می دارمD:
بین فقط تو نگارش ژست هام اشتباه نمی کنم!!!D: